محمود بن على خواجوى كرمانى
108
غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى )
225 [ سپيدهدم كه جهان بوى نوبهار گرفت ] ح سپيدهدم كه جهان بوى نوبهار گرفت * صبا نسيم سر زلف آن نگار گرفت به گاه بام دلم در نواى زير آمد * چو بلبل سحرى نالههاى زار گرفت چو آن نگار جفاپيشه دست من نگرفت * بسا كه چهرهام از خون دل نگار گرفت سرشك بود كه او روى ما نگه مىداشت * چه اوفتاد كه او هم ز ما كنار گرفت مگير زلف سياهش ببوى دانه خال * كه بهر مهر نشايد ميان مار گرفت دلم چو بىرخ زيباى او كنار نداشت * قرار در خم آن زلف بىقرار گرفت ز روزگار نه بس بود جور و غصّه مرا * كه چشم شوخ تو هم خوى روزگار گرفت شكنج موى تو آورد ماه را در دام * كمند زلف تو خورشيد را شكار گرفت بخواب نرگس مست تو ناتوان ديدم * ز جام باده سحرش مگر خمار گرفت درون خاطر خواجو حريم حضرت تست * بجز تو كس نتواند درو قرار گفت 226 [ دردا كه يار در غم و دردم بماند و رفت ] ح دردا كه يار در غم و دردم بماند و رفت * ما را چون دود بر سر آتش نشاند و رفت مخمور بادهء طربانگيز شوق را * جامى نداد و زهر جدائى چشاند و رفت گفتم مگر به حيله به قيدش درآورم * از من رميد و توسن بختم رماند و رفت چون صيد او شدم من مجروح خسته را * در بحر خون فكند و جنيبت براند و رفت جانم چو رو به خيمه روحانيان نهاد * تن را در اين حظيره سفلى بماند و رفت خون جگر چون در دل من جاى تنگ يافت * گلگون ز راه ديده ز صحرا براند و رفت گل در حجاب بود كه مرغ سحرگهى * آمد بباغ و آنهمه فرياد خواند و رفت چون بنده را سعادت قربت نداد دست * بوسيد آستانه و خدمت رساند و رفت بر خاك آستان تو خواجو ز درد عشق * دامن برين سراچه خاكى فشاند و رفت 227 [ نوبت زدند و مرغ سحر بانگ صبح گفت ] ش نوبت زدند و مرغ سحر بانگ صبح گفت * مطرب بگوى نوبت عشّاق در نهفت دل را چو لاله از مى گلگون شكفته دار * اكنون كه لاله پرده برافكنده و گل شكفت